محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
378
مناقب مرتضوى ( فارسي )
المنذر ، ابو دجانه ، عاصم بن ثابت ، حارث بن ضمه ، سهل بن حنيف ، سعد بن عباده و محمد بن سلمان . از اين چهارده عزيز چون حرب سختتر شد ، شش كس روى به فرار نهادند و هشت كس قرار مردن با خود دادند و با يكديگر عهد بستند كه در خدمت آن سرور به سعادت شهادت برسند ؛ اسامى ايشان اين است : امير المؤمنين ، طلحه ، زبير ، ابو دجانه ، حارث ، حبّاب ، عاصم و سهل . و ايشان در مقابله و مقاتلهء مشركان آثار شجاعت و مردانگى به ظهور آوردند و با وجود كثرت اعدا آسيبى به هيچ كدام ايشان نرسيد و بالآخره ، از هجوم جنود ظلام از آن هشت نفر از صحابهء كرام كه بر كشته شدن قرار داده با هم بيعت بسته بودند كه فرار ننمايند ، كسى نماند به جز شاه ولايت - كرّم اللّه وجهه . در آن حال چون خير الانام به جانب چپ و راست نظر فرمود ، غير از مرتضى على كسى را نديد . به زبان معجز بيان گفت : يا اخى ، تو چرا نرفتى و به اهل فرار ملحق نگشتى ؟ امير گفت : يا رسول اللّه ، « اكفر بعد الايمان ؟ ان لى بك اسوه . » يعنى اى رسول خدا ، كافر شوم بعد از ايمان ؟ به درستى كه مرا با تو مساوات است و به خدا سوگند از اين موضع قدم فراتر ننهم يا كشته شوم يا آنكه حق سبحانه نصرت و فتح قرين حال تو گرداند . در اين حين ، سه طايفهء عظيمهء كثيره از كفار متعاقب يكديگر متوجه خير البشر شدند و هربار حيدر كرار به زخم ذوالفقار شر ايشان را از سرور كاينات مندفع گردانيد و از فرقهء اول ، هشام بن اميه مخزومى را به قتل آورده ، باقى منهزم شدند و از زمرهء ثانيه ، عمرو بن عبيد اللّه جمجمى را از ميان قوم ضالّ به دوزخ فرستاد و باقى كفار از بيم شمشير آبدار رو به فرار نهادند و از فوج ثالث ، بشر بن ملك عامرى را از پاى درآورد و باقى روى به انهزام نهادند و ديگر هيچ احدى از كفار جرأت نمىتوانست نمود كه آهنگ جنگ كند . و به صحت پيوسته كه بعد از انهزام اهل ظلام ، آن سرور فرمود : يا اخى ، مىشنوى ملكى رضوان نام كه خازن بهشت است ، در آسمان مىگويد : « لا فتى الّا على ، لا سيف الّا ذو الفقار » ؟ از استماع اين مژده چنان ذوق و ابتهاج به امام الاشجعين اسد اللّه الغالب روى داد كه گريان گشته شكر نعمت خداى بجاى آورد . در اين اثنا جبرئيل گفت : يا رسول اللّه ، ملائكه تعجب بر تعجب مىافزايند از مشاهدهء شجاعت و جوانمردى على كه در محبت تو از وى به ظهور مىآيد ! آن سرور فرمود : « انّه منّى و انا منه . » به درستى كه او از من است و من از اويم . جبرئيل گفت : « انّا منكما » يعنى ، من از هر دو شمايم . و در اكثر كتب مسطور است كه از غزوهء احد خير البشر به نفس نفيس خويش مباشر قتال گشته . نظم : در آن روز از دستبرد قضا * به دندان آن سرور انبيا يكى سنگ خورد و شكستى رسيد * شد از عقد او درّ و مرجان پديد 5014224 خ 0 15 خ